
برای لپتاپ مجانی ثبت نام کنید !


نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت
چی بگم !؟
ابری و بارون نمیشی !!
درد و میفهمی و درمون نمیشی !!
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
عشق ورزیدن خطاست
حاصلش دیوانگیست
عشق بازان جملگی دیوانه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو
عاشق کجاست
معشوق کیست
جنبش نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما
گر بیابد بیشتر
گر ببیند دلبران تازه تر
عشق عالم سوز خاموش می شود
چهره ی ما هم فراموش می شود
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترین دوستم مرا از یاد برد
سوختم خاکسترم را باد برد
نوشته شده توسط رضا در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صدبار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد مژ میشد
و ز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام، آرام
خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم،
که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت؟

جوابیه:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی که باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است!
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت:برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه ی تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سال هاست که ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم:
که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت
انیشتین میگفت : « آنچه در مغزتان میگذرد، جهانتان را میآفریند. »
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .»
او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:
« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه میدهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است
نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت
«سن ازدواج در پسران به بیش از 40 سال و سن ازدواج دختران به 35 سال نزدیک شده است.»
رئیس انجمن جمعیت شناسى ایران می گوید: " حدود ۲ درصد زنان ومردان ایرانى اصلاً ازدواج نمى كنند و این رقم تاكنون در مورد زنان كمتر بوده است. "
بر این اساس کل جمعیت هرگز ازدواج نکرده 23 میلیون و 500 هزار و 836 نفر به تفکیک مرد و زن هستند که از این تعداد 13 میلیون و 130 هزار و 970 نفر را مردان و 10 میلیون و 365 هزار و 893 نفر را زنان ازدواج نکرده تشکیل می دهند.
معاون فرهنگی و اجتماعی سازمان ملی جوانان کشور در حاشیه جشنواره مطلع عشق ضمن اعلام این خبر در گفت وگو با خبرنگاران و با بیان اینکه «هم اکنون 15 میلیون جوان در آستانه ازدواج در کشور وجود دارد که هنوز مجرد هستند»، افزود: « هفت میلیون نفر از این تعداد دچار ازدواج معوق شده اند به طوری که سن ازدواج آنها از سن عرفی بالاتر رفته است.»
علی اکبر عصارنیا با ابراز نگرانی از بالارفتن سن ازدواج در دختران و پسران گفت: «سن ازدواج در پسران که 19 تا 29 سال است به بیش از 40 سال رسیده و سن ازدواج دختران که 15 تا 29 سال است به 35 سال نزدیک شده است.» وی با تاکید بر اینکه «سالانه باید 15 میلیون جوان مجرد به خانه بخت برود»، گفت: «این تعداد تنها 5/1 میلیون فقره ازدواج است که پیش بینی می شود با این روند در 10 سال آینده به تعادل مناسب در جامعه برسیم.» وی با ارائه یک آمار نگران کننده دیگر گفت: «سالانه 5/1 میلیون نفر به تعداد مجردین افزوده می شود، بالارفتن سن ازدواج تبعات اجتماعی خطرناک و نامطلوبی دارد.»
عصارنیا اضافه کرد: «متاسفانه 56 درصد جوانان ما بر اساس اظهارات خود اعلام کرده اند در طول دوران جوانی با یک دختر در ارتباط بودند که متاسفانه از این تعداد 26 درصد منجر به رابطه نامشروع جنسی شده است.»
وی اضافه کرد: «جای تاسف است که 13 درصد روابط نامشروع جنسی در بانوان منجر به حاملگی ناخواسته شده که این افراد ناچار به سقط جنین شده اند.
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
الــــو؟!
الـــو!!
ببخشید
کسی صدای منو می شنوه؟
صدا میاد؟؟؟
الــو
آهـــای
"مــن خـسـتـم"

می شنوید؟خسته!
بوق بوق بوق بوق ..
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت
هیچ فکر کردی؟بشر تقاص کدامین گناه رو داره پس میده؟
که باید توی این باتلاقٍ به اصطلاح زندگی دست و پا بزنه...
نمی دونم شاید من هم به پوچی رسیدم.ولی باور کن این چیزیه که همه رو درگیر کرده..!!!
نیکوس کانتزاکیس تعریف خوبی از بشر داره و تقریبا چیزی رو میگه که منو به خودش مشغول کرده:
((من کیسه ای هستم از گوشت،استخوان،عرق،اشک،آرزوها و اشراقها.من مخلوقی هستم ضعیف،بی ثبات و ساخته شده از گٍل و رویا. با این وجود تمامی نیروهای جهانی درون من در چرخش اند.می خواهم توجیهی بیابم برای زندگی و تماشای درد آورٍ بیماری،زشتی،بی عدالتی و مرگ.پیش از آنکه مرا لٍه کنند، می خواهم لحظه ای چشمانم رابگشایم و ببینمشان.من بر روی هاویه(طبقه هفتم دوزخ) می کوبم و دوباره می پرسم:"چه کسی ما را بر این خاک کاشت بی آنکه از ما اجازه ای بگیرد؟چه کسی ما را از ریشه بیرون می آورد بی آنکه از ما اجازه بگیرد؟".من آتش پرستم، آتشی را می پرستم که در دل انسان می سوزد.من می خواهم به فراسوی قوانین بروم ،بدنها را ویران کنم و بر مرگ چیرگی یابم ،من دانه ام!!!هیچ چیز وجود ندارد ، نه زندگی نه مرگ!من شاهد ذهن و ماده ام که همچون دو وهمٍ نا موجود ، همدیگر را دنبال می کنند.آنها محو می شوند.اکنون دیگر می دانم :آرزوی چیزی در دل ندارم .از هیچ چیز نمی ترسم ، و خود را در ذهن و دل هر دو خلاص کرده ام ....اوج گرفته ام ، آزادم. این همان چیزی است که همواره در جست و جویش بودم.هرگز بیش از این نخواسته ام .من همواره در جست و جوی آزادی بوده ام .))
دقیقا این دو خط آخر چیزی بود که روی سنگ قبرش حک شد.
کی میدونه شاید اونم به پوچی رسیده بود؟!مثل من!!! شاید منم رو سنگ قبرم همینو بنویسم...!!
نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 2:48 موضوع | لینک ثابت
براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.
براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.
براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.
براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.
براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.
براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.
براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.
براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.
براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.
براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.
براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"
براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.
براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.
براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.
براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.
براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.
براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.
به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :
لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "
آغوش من هميشه براي تو باز است.
هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.
هميشه پشتيبانت هستم.
من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.
فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.
مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.
من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.
در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.
هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.
همين الان در فكر تو هستم.
تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.
من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.
هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.
من هنوز در چشمانت گم شده هستم.
تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 2:45 موضوع | لینک ثابت
لحظه به لحظه ياد تو در ذهنم جان ميگيرد.اما ديگر دير شده است.فرصتي براي بازگشت نيست.ديگر از گذشتن خبري نيست... .
چشمانم را روي هم مي گذارم و به اميد ديدنت در خواب به خوابي ابدي فرو مي روم.آرامشي در خواب ابديم نيست.تك درياي فاصله مان به درياهاي فاصله تبديل شد.ديگر از در خواب ديدن تو خبري نيست.ديگر از گذشتن خبري نيست... .
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا از عاشقي مردن!
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 2:43 موضوع | لینک ثابت
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 18:24 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت
یك خانم و یك آقا كه سوار قطاری به مقصدی خیلی دور شده بودند، بعد از حركت قطار متوجه شدند كه در این كوپه درجه یك كه تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد كوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود.
شب كه وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال كردند. اما مدتی نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟
- خواهش میكنم!
- من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یك پتوی اضافی بگیرید؟
- من یه پیشنهاد دارم!
- چه پیشنهادی؟
- فقط برای همین امشب، تصور كنیم كه زن و شوهر هستیم.
زن ریزخندی كرد و با شیطنت گفت:
- چه اشكال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
- خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت
تمام شب را
در خیابان ها دویده بود
صبح
کسی نمی دانست
كف خیابان پر است
از تكه های انسانی كه شكسته بود
نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

غروب شد....خورشيد رفت ....افتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ... ناگهان ستاره اي چشمک زد .. افتابگردان سرش را پايين انداخت اري گلها هرگز خيانت نمي کنند
شاعر نیستم و شعر ندانم که چه باشد من مرثیه خوان دل خویشم
Pleasure of love lasts but a moment,
Pain of love lasts a lifetime.
(غروب)
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY